♥♥« یه غزیبـــــــــــه»♥♥
اما از چشمهایشان معلوم است
که اشکی به بزرگی یک سکوت
گوشه چشمشان به کمین نشسته...

بوسه های مجازی
هوس های سرد
آغوش های خیالی
احساسات از جنس
دکمه های کیبورد
نسل من نسلی است
که احساساتش پشت همین
کابل سیم هاقربانی میکند
به من می گویند بی احساس نمیدانند
روزی این دل من لبریز شوق واحساس
بود آنقدر بر سر احساسش کوبیدند که حالا گوشه گیر شده
...آری....من
بی احساس ترین با احساس زمینم♥
تنهایی یعنی….
این همه اغوش برات بازه
اماتوهمنو میخوای که بهت پشت کرده….
گفتی خودت را جای من بگذار...
گذاشتم...
می بینی
هنوز نرفته ام...
کاش داشتنت هم به راحتی
دوست داشتنت بود..........
قـرارمـآن ایـن نــبود
قـرار بـود دنیـابــآشد
عـِشق بـآشد
تــوبــآشےمـن بــآشمـ
دنیــآ هـستْ
عـشقْ هـست
تــو هستــــی
امـآ مـن بـے رحمــآنه از
ایـن لیـست خـــط خــورده امـ
همیشـــه نمـــے شود خود را به بـــے خیـــالـــے زد و گفــــت :
تنهــــا آمده ام ؛ تنهـــا مـــیروم
یک وقتـــــــ هایی
شایـــد حتـــــے براے ساعتـــے یا دقیــقه اے ؛
ڪــم مــی آورے …
دل وامانـــده ات یــڪــ نفـــر را مـــــے خواهــد
ڪـــــﮧ تـــا بینهـــــ ـایـــت عاشقانه دوستــــــت بدارد....
آבم هـای ایـטּ سـرزمـیـטּ ســـرבنـــב....
نــگــآه هــآیـــشــآטּ حـــرفــهــآیـــشـــآטּ
هـمـﮧ بـوی سـرבی مـیـבهـב
عــشــقـ בر ایـטּ سـزمیـטּ بی مـعـنـآسـتــ
فـقط محـبـتشـآטּ ایـטּ اسـتـ ڪـﮧ
بـرای زخـمـ هآیـتـ نمــڪـבآטּ می آورنـב..
خسته ام از تظاهر به ایستادگی از پنهان کردن زخم هایم
زور که نیست...!
دیگر نمی توانم بی دلیل بخندم و
لبخندی مسخره وانمود کنم همه
چیز رو به راه است
اصلا دیگر نمی خواهم که بخندم
میخواهم لج کنم، با خودم،با تو،با همه دنیا
چقدر بگویم فردا روز دیگری است و امروز
بیایدومثل هر روز باشی
کاش فقط یکبار...فقط یکبار دلهایمان رابه
همدیگر قرض می دادیم تاشاید بفهمی...
خسته ام...ازتو..از خودم.از همه زندگی
خسته.........
وقتی تند تند غر میزنم و سکوت میکنی
بعد
سرمـــو میارم بالا و تــــو فقط نگام میکنی
و میگـــــی:
" ای جــــونم قیافشو "
بعد هردو میخندیم
همون لحظه س که تو دلم میگم
خــــــــدایا ازم نگیـــــرش ...!
ایـن بــار چَشمـــانـَـم بـــاز بــود
کِـه تـو گُــم شــدی
پیـدایــت کـِــه کـــردمـ
در آغـــوش دیگــــری بـــــودیـــ .
دیگــر قـــاصِـدک هــا
بـِـه دَستـــ مـــا نِـمیرسنــد!
چـــون شَــرم دارنــد
پِیغــــام چَنــد نَفــــر را
بـِــه یـــک مَقصـــد بِبـــَـــرنـــد!!
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم افتاد
و لابهلای خاطرهها گم شد
آنجا که یک کودک غریبه
با چشمهای کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبیه من است!
یک روز من سکوت خواهم کرد
!
تو آن روز ،
برای اولین بار ،
"دیر شدن "خواهی فهمید مفهوم
من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....را
می خواهم با تو سخن بگویم....
می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...
می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...
شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...
و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...
بزن مطرب که امشب دلبرم مستانه می رقصد
بت افسونگرم لب بر لب پیمانه می رقصد
بده ساقی شراب آتشین و مست خوابم کن
که امشب دلبرم در مجلس بیگانه می رقصد . . .
میدانستم غزل خدافظی ات مثنوی هزار برگ خواهد شد
اما سکوت کردم
نه به علامت رضا .. ! نه به علامت تسلیم
واژه ها در دهانم یخ بسته بودند
بی هیچ کلامی به خدایت سپردم
و کودکانه چشم هایم را به در دوختم
سالها گذشته است .
و من همان ساده ی قدیمی ام
کمی شکسته شده ام
اما هنوز هم عاشق خوشباورم
آنقدر ک اگر برگردی و بگویی
پشت چراغ قرمز مانده ام
باور خواهم کرد
تکیه کن برشانه ام ای شاخه نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به چشمانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غم های خود را با دل من
تا که سیل اشک را به چشمان زیبایت نبینم