نقش درخت خشک را بازی میکنم ...
نمیدانم :
چشم انتظار بهار باشم یا
هیزم شکن
هر لحظه حرفي در ما زاده ميشود هر لحظه دردي سر بر ميدارد
و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش ميکند
اين ها بر سينه ميريزند و راه فراري نمييابند
مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايشاش چه اندازه است؟
نقش درخت خشک را بازی میکنم ...
نمیدانم :
چشم انتظار بهار باشم یا
هیزم شکن
میپسندم زمستانی را ...
که معافم میکند از پنهان کردن دردی
که در صدایم میپیچد و اشکی که در نگاهم میچرخد
و به همه میگویم :
سرماخورده ام ....
عاشقی چیزی برای هدیه نیست
طرح دریا و غروب و گریه نیست
صحبت از شمع و گل و پروانه نیست
عاشقی تنهای تنها یک تب است
بی تو مردن در سکوت یک شب است
وقتی که چشم بسته
روی طنابی که یک سرش به دست تو بود
بندبازی میکردم
دریافتم که همیشه در عشق
مسأله، اعتماد بوده است
میان چشم های بسته من
ودست لرزان تو.........
دنیا رو می بینی؟ حرف حرف میاره، پول پول میاره
خواب خواب میاره ولی محبت خیانت میاره!
مـــــن دختـــــرم...
مـــــرا پـــــریشـــــانـــــی مـــــوهـــــایـــــت نـــــه...
مـــــرا تـــــه ریـــــش خستـــــه ات دیـــــوانه میـــــکند
