♥♥« یه غزیبـــــــــــه»♥♥

is6t.kjtys .b.6tist

 

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،


نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟


گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم، می‌ترسم گرگ‌ها


شکمشان را پاره کنند!


نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟گفت:سپرده‌ام،


اما او خدای«گرگها»هم هست


mylove22 |12:32 | شنبه 22 شهریور 1393 | ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران